تبلیغات
اجتماع و من( شمس کیا)

اجتماع و من( شمس کیا)
یادها فراموش نخواهند شد ، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی هستند ، حتی با سکوت

باران

آبرویم را خرید

شبیه مردی که گریه نمیکند

به خانه برگشتم!

نیما معماریان



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 10 خرداد 1393 توسط شمس کیا
[http://www.aparat.com/v/agWfw]


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 5 اردیبهشت 1393 توسط شمس کیا


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 توسط شورشی
روی سنـــگ قبـــر ما تاریخ ننویسید....
تا آیندگان ندانند بی عرضه ترین انسانهای این دوره ما بودیم!!!
*خسرو گلسرخی* 


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 فروردین 1393 توسط شورشی
به نبودنم مشکوکی! در بودنم مردد! از هیچ گلایه می سازی! از همه چیز بهانه! من کجای این نمایشم؟ 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 6 اردیبهشت 1393 توسط شمس کیا


من شخصا بد جور  این جمله را رعایت می کنم
ادمین جان شما چطور؟


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 توسط شورشی
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ..



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 توسط شمس کیا
دیشب با خانواده  و.... رفته بودیم خانه معلم کنار کوه اتشگاه (شهید تیموری)کاری ندارم چه اتفاقاتی افتاد  اما
داشتم  سفارش غذا می دادم  که یک اقایی امد کنار متصدی  (فکر کنم مسئول خانه معلم بود )وبه هم گفت:  شما ؟؟؟من گفتم  شمس کیا هستم  با مهربانی گفت  حالتون خوبه ؟؟؟عمیق نگاهش  کردم  یعنی این اقای ربیعی است معلم دوران راهنمایی من    گفتم اقای ربیعی ؟؟؟
  گفت بله  رفتم داخل وکلی روبوسی و احوالپرسی  ویاد خاطرات گذشته 
  بهش گفتم  که چند روزی پیش یادت کردم وخاطره ام را برایش تعریف کردم  وبعد از این همه سال از  دیدنش تعجب کرد م و او هم از خاطره من....
خانواده م هم تعجب کرده بود چون این خاطره  را تازه برایشان تعریف کرده بودم
 خیلی خوشحال شدم اما برام یک سوال پیش امد چطوری معلمم پس از گذشت بیش از 20 سال منا شناخت با این همه تغیراتی که من کرده بودم ومن به سختی شناختمش
متن روز معلم برای مجری برنامه و تقدیر از معلمان عزیز کشورمان


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 5 اردیبهشت 1393 توسط شمس کیا


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 31 فروردین 1393 توسط شمس کیا


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 30 فروردین 1393 توسط شمس کیا
    

عکسی که حسی کودکی منه حسی که دوبار برای من تکرار شد

اولین حس کلاس دوم راهنمایی 

  مشق عید ننوشته بودم ومعلم علوم برای اولین بار  می خواست تنبیهم کند 

خدایا چرا اینقدر من از این معلم می ترسم  با ترس ولرز پای تابلو رفتم  

نه  من شجاعم   مردونه می ایستم وکتکم را می خورم  وگریه نمی کنم  التماس نمی کنم

  من پیش بچه ها کم نمی یارم    یعنی می شه معلم منا ببخشه   مرد باش ...

    موقعی  تنبیه با یک دست دست دیگرم را گرفتم  وچشمانم را بستم  وچوبی که پایین نیامد

 ومعلم سختگیر من آقای ربیعی  داشت می پرسید چرا دستم را اینطوری گرفتم

ومن خیلی معصومانه توضیح دادم که اقا نمی خام دستم بترسه وعقب بره 

می خام  دستم را محکم بگیرم  تا تنبیه ... نمی خام گریه کنم ...( بدنم داست می لرزید)

معلم نگاهی به من کرد  دستی به سرم کشید وبخشیدم  و گفت برو بشین پسرم از حالا کارهایت  درست انجام بده و...

حس دوم :سالیان گذشت ومعلمی شدم سختگیر که خیلی تنبیه می کردم

روزی مشق ها را می دیدم  ودانش اموز ان تنبل را برای تنبیه  با  ترکه چوبی  پای تابلو می فرستادم

پسرکی نحیف با بدنی لرزان تنبلی کرده بود چه جرئتی  سرکلاس من !!! هنگام تنبیه  پسرک گریان  با دستی  دست دیگرش را گرفت و..

داغ شدم  انگار برق گرفتم  هیچی نمی تونستم بگم  به او گفتم برو بشین یک نیم ساعتی از پنجره دور دست ها  را نگاه می کردم 

خیلی چیزها یادم امده بود خدایا داشتم چکار می کردم  و از ان روز معلم شدم

                                                                                                                 محمد شمس کیا



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 فروردین 1393 توسط شمس کیا


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 فروردین 1393 توسط شمس کیا




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 فروردین 1387 توسط شمس کیا


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 22 فروردین 1393 توسط شمس کیا



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 فروردین 1393 توسط شمس کیا
درباره وبلاگ

چه بیهوده است
در پاییز
به بهار فکر کردن
shamskiam@yahoo.com
Blog Skin