تبلیغات
اجتماع و من( شمس کیا)

اجتماع و من( شمس کیا)
یادها فراموش نخواهند شد ، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی هستند ، حتی با سکوت
12 تیر امسال شد و من دوباره برای پسرم تولد گرفتم دوتا مهمونی و 3 کیک تولد  و افطار و... اصلا انگار یک لذتی داره به همه بگویی خوشحالی که باغ زندگیت اباد شده   می خواهی شادیت را با دیگران تقسیم کنی و چه دیگران خوب در شادیم سهیم می شوند 
و چه خوب این را درک می کنم لحظاتی شیرین در کنار افراد دوست داشتنی
اینقدر شیرین که برای اولین بار توی زندگیم با اصرار جمع با بغل کردن پاره تنم لحظاتی کوتاه حرکاتی موزون (وناشیانه وخجل زده)انجام دادم



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 تیر 1395 توسط شمس کیا
دو روزه اسباب کشی داریم   یک اسباب کشی خنده دار  که  می خواهیم از طبقه دوم  منزل خودم بیام طبقه اول منزل خودم 
اسباب  طبقه  اول را به طبقه دوم می بریم و بلعکس  بگذریم هر چی بگم تف سر بالاست (کار الکی اخه مبل با مبل  یا فرش با فرش که فرق نداره)
ساعت 6 عصر  خسته یک گوشه افتاده بودم  و هر چی خانم می گفت  پاشو تنبل جان  واقعا حسش نبود یهو یک نعره و وداد وبیداد بسیار شدید در کوچه پیچید 
وبعد صدای مشت بود که می خورد به در که حجی ترا خدا در  را باز کن  و... خیلی ترسیدم 
با همون شلوارک خونه پریدم در را باز کردم یک پسر 12 - 13 ساله با یک نایلون مرغ  پشت در بود که  داشت گریه می کرد که  دو تا موتوری می خوانند  منا بدزدند زودی اوردمش توی خونه  وخانمم براش اب سرد اور د لباسم پوشیدم  وگفتم بریم برسونمت  تا امدیم  بیرون دو تا موتوری دوپشته از دور منتظر بود که با دیدن من با انگشت اشاره تهدیدم کردند ورفتند
تو راه پرسیدم چی شده با گریه گفت نمی دونم یک چند دقیقه ای با موتور  توی خیابان پست سرم می امدند  وقتی من ترسیدم  و امدم توی کوچه  از موتور پریدند پایین که منا بگیرند که  دیگه شما در  باز کردید.... و گفت که تا به حال انها را ندیده است
هیچی غیر از این امروز نمی تونست منا از خانه بیرون بکشد    خیلی ترسیدم
یعنی جامعه ومردم به چه سمتی می روند!!!!!!!!!!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 خرداد 1394 توسط شمس کیا
سلام امروز تمامی مدارسی که می رفتم (5مدرسه )درس هایم تمام شد و با 3 تا از انها دیگر در سال جاری کلاس ندارم
 امروز شهید اژه ای  بودم و تدریس امروزم اخرین دیدارم با بچه ها ی این مدرسه بود  چون در سال اینده با انها کلاس ندارم 
خیلی  سعی کردم خودم را ناراحت نشان ندهم و با خیالی  با بچه ها خداحافظی کنم
10 دقیقه مانده به زنگ نه عکسی  ونه خاطره ایی  و...
 ولی واقیعتش خیلی سخت بود  بیشتر از 100 دانش اموز با هوش  ومهربان  ودوست داشتنی  ولی خب دیگه تموم شد  یک دوره 2 ساله بسیار سخت ویک تجربه بسیار سنگین  تا در اینده چه پیش بیاید   و چه شود 


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 توسط شمس کیا
سال  نو مبارک   
امروز  روز 9 عیده  و دارم از امروز لحظه شماری می کنم  زودتر خرداد  شود و این سال تحصیلی تمام شود یک سال بسیار پرتنش با دانش اموز  و همکار
از طرف دیگر تدریس یکی دو درس غیرتخصصی هم امسال بسیار فرسوده ام کرد 
شغل دوم ومشکلاتش تا شب عید  و گله و گله گذاری های  عیال محترم   ازدست نبودن هایم
اما عیدم تا به اینجا بیشتر به بچه داری گذشته است (مشکلات کاری همسر گرامی  و در  تک تک  با هم بودن ها یا از مهمان پذیرایی می کردیم یا به مهمانی می رفتیم  )
لای کتاب هم (متاسفانه )اصلا باز نکردم - تلویزیون بسیار کم یعنی یکی در میان دیدن  یک سریال طنز  - اینترنت فقط  کمی با موبایل     این هم داخل خانه چون از ترس اعتیاد اینترنتی بسته نخریدم وترجیح می دهم از وای فای خانه فقط استفاده کنم
خب دیگه دیگه بسه  فکر کنم این  وبلاگ و سایت های دیگرم را فقط تا پایان خرداد نگه دارم  یعنی لااقلش این باشه  که به روز رسانیش نکنم  وبرم یک جای ناشناس دیگه که هر چی دلم بخاد بنویسم  جایی  که نه برادر  وخواهر بهش دست داشته باشند  ونه دوست و....

سال نو باز هم مبارک  


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 فروردین 1394 توسط شمس کیا
سلام 
امروز ساعت 11 صبح با والدین بچه ها دیدار داشتیم هر چند توپم را پر کرده بودم که برای چند تا بچه ها یک آش با چند وجب روغن  درست کنم(اشتباه نکنید کلاس اشپزی نبود) واز اتفاق  والدین همان بچه ها به دیدنم نیامدند  (نمی دونم شانس من گفت  ویا شانش دانش اموزانم)
چند تا خانواده  ها  تشکر کردند وچند نفری  اوضاع درسی و....
اما دو تا نکته 1- نکته اول را  نوشتم وسانسور کردم   به خدا حال وحوصله ادمای بی منطق را ندارم  
 نکته دوم :
پدر دانش اموز :می خواستم ببینم چرا میان ترم پسر من 19 گرفته است 
من :داش اموز شما نمراتش 18 - 19 18 -19 بوده است نمره اش کمتر هم می شود از نظر انظباطی هم  از پارسال ضعیف تر شده 
پدر: می خواستم ببینم چرا بهش 19 داده اید وقتی ریاضیش را 20 گرفته ...
من:در  بحث کلاسی شرکت نمی کند  از نظر درسی واخلاقی افت کرده - در  کلاس چرت می زند
پدر : انشااله پایان ترم بهش 20 می دید دیگه -  خیلی مهمه نمره 20 بشد...
من :  ....  پدر... و....
چقدر به مدیر مدرسه اصرار کرده بودم  من اهل این جور جلسه ها نیستم و من نمیام و..  
 ظهر  ساعت 13 :در بازگشت   به خانه   یک سطل ماست خریدم وطبق عادت کودکی که ادامه پیدا کرده  انگشتی زدم به رویه ماست تا  آن را بخورم(بچه که بودم  در جواب  مادرم می گفتم  ماست از همون اول رویه نداشت و چه کودکانه دروغ می گفتم ومادرم  با لبخند هیچی نمی گفت)که دیدم   رویه  ضخیم  و حسابی ماست یک حالت خاصی  دارد بردم و رویه را انداختم درکاسه اب   وکم کم  یک  دستمال کاغذی ظاهر شد تصمیم گرفته ام  فردا بروم به   لبنیاتی تولیدش و ببینم  مارک دستمال کاغذیش معتبر باشه  ویا ... (عکس زیر) اخه معده من نمی تونه همه نوع دستمال کاغذی را هضم کنه
 راستی بین مطلب اول  و دوم  ربطی نداشت  اما من نوشتم


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 14 آذر 1393 توسط شمس کیا
دیشب  بعد از سالی  توی سالن خانه همینطور که  پای تلویزیون دراز کشیده بودم خوابم بردنیمه شب  با احساس خارش و نوازش شصت پا  بیدار شدم 
چشمم را باز نکردم  ولی یک غلتی  زدم   ودوباره چند لحظه بعد دوبار همان احساس همراه با قلقلک ؛ چشمانم را باز کردم  وگربه گرسنه ای را دیدم  که دارد شست پایم را لیست می زند  بدنم لرزید   ودر یک ان از جایم پا شدم    گربه  به سمت آشپزخانه فرار کرد ومن هم دنبالش  هیچی دیگه صدای غرش گربه (میو میو ) وجیغ وداد من ساعت  3 نیمه شب  لامپ ها روشن   وخانواده هم بیدار اصن یه وضعی   هیچی با کلی دردسر  از خانه بیرونش کردیم همسایه بغلی   داد زد ( همساده خوبی !! مشکل پیش آمده  براش از این طرف دیوار   توضیح دادم ((کم مانده بود  مثل 2 هفته پیش که تهران بودم  ودزد گیر خانه به صدا در امده بود به 110  زنگ بزند وتمام محل را  در خانه ما جمع کند)) تا صبح خوابم نبرد سندروم گربه گرفته بودم  مدام حس  اینکه گربه دارد پایم را می حورد داشتم راستی اگر یک گاز هم گرفته بود چکار می کردم
هیچی دیگه امروز موضوع خنده بودم


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 خرداد 1393 توسط شمس کیا
خــدایـــــا...
من ایـنجا دلم سخت معجــزه میخواهد،
وتــو انگار معجـــزه هایت را گذاشته ای برای روز مبـــادا !!! 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 فروردین 1393 توسط شمس کیا
4 روزی نیستم یعنی از امشب ساعت 11/45 سه شنبه شب سر نمی زنم تا روز شنبه(شب) که از مسافرت کوتاه تهران(چهارشنبه تا شنبه) بر می گردم 
مسافرت کاری نیست  پس دعا کنید هم خوش بگذره وهم به خوبی برم و برگردم  همین اطلاعات اضافه هم نمی دهم


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 20 اردیبهشت 1393 توسط شمس کیا
سلام دوست من  خواستم بگویم من حق قضاوت در زندگی شما را ندارم 
اما کفش های خودم هم تعریفی ندارد


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 توسط شمس کیا
داشتم  دنبال یک CD درسی  می گشتم CD عکس یکی از دوستان را پیدا کردم  اگر تاریخ روی عکس ها را نمی دیدم
 اصلا باورم نمی شد که 10 سال از اون روز ها گذشته


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 توسط شمس کیا


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 12 اردیبهشت 1393 توسط شمس کیا
دیشب با خانواده  و.... رفته بودیم خانه معلم کنار کوه اتشگاه (شهید تیموری)کاری ندارم چه اتفاقاتی افتاد  اما
داشتم  سفارش غذا می دادم  که یک اقایی امد کنار متصدی  (فکر کنم مسئول خانه معلم بود )وبه هم گفت:  شما ؟؟؟من گفتم  شمس کیا هستم  با مهربانی گفت  حالتون خوبه ؟؟؟عمیق نگاهش  کردم  یعنی این اقای ربیعی است معلم دوران راهنمایی من    گفتم اقای ربیعی ؟؟؟
  گفت بله  رفتم داخل وکلی روبوسی و احوالپرسی  ویاد خاطرات گذشته 
  بهش گفتم  که چند روزی پیش یادت کردم وخاطره ام را برایش تعریف کردم  وبعد از این همه سال از  دیدنش تعجب کرد م و او هم از خاطره من....
خانواده م هم تعجب کرده بود چون این خاطره  را تازه برایشان تعریف کرده بودم
 خیلی خوشحال شدم اما برام یک سوال پیش امد چطوری معلمم پس از گذشت بیش از 20 سال منا شناخت با این همه تغیراتی که من کرده بودم ومن به سختی شناختمش
متن روز معلم برای مجری برنامه و تقدیر از معلمان عزیز کشورمان


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 5 اردیبهشت 1393 توسط شمس کیا
    

عکسی که حسی کودکی منه حسی که دوبار برای من تکرار شد

اولین حس کلاس دوم راهنمایی 

  مشق عید ننوشته بودم ومعلم علوم برای اولین بار  می خواست تنبیهم کند 

خدایا چرا اینقدر من از این معلم می ترسم  با ترس ولرز پای تابلو رفتم  

نه  من شجاعم   مردونه می ایستم وکتکم را می خورم  وگریه نمی کنم  التماس نمی کنم

  من پیش بچه ها کم نمی یارم    یعنی می شه معلم منا ببخشه   مرد باش ...

    موقعی  تنبیه با یک دست دست دیگرم را گرفتم  وچشمانم را بستم  وچوبی که پایین نیامد

 ومعلم سختگیر من آقای ربیعی  داشت می پرسید چرا دستم را اینطوری گرفتم

ومن خیلی معصومانه توضیح دادم که اقا نمی خام دستم بترسه وعقب بره 

می خام  دستم را محکم بگیرم  تا تنبیه ... نمی خام گریه کنم ...( بدنم داست می لرزید)

معلم نگاهی به من کرد  دستی به سرم کشید وبخشیدم  و گفت برو بشین پسرم از حالا کارهایت  درست انجام بده و...

حس دوم :سالیان گذشت ومعلمی شدم سختگیر که خیلی تنبیه می کردم

روزی مشق ها را می دیدم  ودانش اموز ان تنبل را برای تنبیه  با  ترکه چوبی  پای تابلو می فرستادم

پسرکی نحیف با بدنی لرزان تنبلی کرده بود چه جرئتی  سرکلاس من !!! هنگام تنبیه  پسرک گریان  با دستی  دست دیگرش را گرفت و..

داغ شدم  انگار برق گرفتم  هیچی نمی تونستم بگم  به او گفتم برو بشین یک نیم ساعتی از پنجره دور دست ها  را نگاه می کردم 

خیلی چیزها یادم امده بود خدایا داشتم چکار می کردم  و از ان روز معلم شدم

                                                                                                                 محمد شمس کیا



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 فروردین 1393 توسط شمس کیا
از خونه خودم تا خونه پدر ومادرم  ۵ تا خونه بیشتر نیست 
صبح حمعه رفتتم  یک سر بزنم پدر ومادر  را دیدم که دو نفر ی به یک بخاری  گیر داده بودند بازش کنند چقدر به سختی 
 وای خدا چقدر پیر شده اند تا حالا دقت نکرده بودم وای بر من وای بر ما
 با دیدن من گل از گلشان شکفت  من هم بخاری ها را باز کردم ولوله ها را جدا کردم
  وجمع کردم
کلی دعا   وتشکر  و نگاه محبت امیز{به خاطر ۳ تا بخاری اینقدر تشکر کردند من برای یک عمر  زحمت انها ...} 
خداحافظی کردم وبرگشتم  
یاد جوونی پدر ومادرم افتادم که چطوری مثل  ۲تا شیر ۱۰ تا بچه را بزرگ کردند  
چقدر زود دیر می شود


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 23 فروردین 1393 توسط شمس کیا


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 فروردین 1393 توسط شمس کیا
درباره وبلاگ

چه بیهوده است
در پاییز
به بهار فکر کردن
shamskiam@yahoo.com
Blog Skin