تبلیغات
اجتماع و من( شمس کیا) - مطالب دل نوشته

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

یادها فراموش نخواهند شد ، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی هستند ، حتی با سکوت

google-site-verification: googleb16b06fd186b60b2.html
Please support me
(لطفا از من حمایت کنید)
روشنایی زندگیم
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
سه شنبه 15 تیر 1395
زمان :
01:27 ق.ظ
نظرات () |

12 تیر امسال شد و من دوباره برای پسرم تولد گرفتم دوتا مهمونی و 3 کیک تولد  و افطار و... اصلا انگار یک لذتی داره به همه بگویی خوشحالی که باغ زندگیت اباد شده   می خواهی شادیت را با دیگران تقسیم کنی و چه دیگران خوب در شادیم سهیم می شوند 
و چه خوب این را درک می کنم لحظاتی شیرین در کنار افراد دوست داشتنی
اینقدر شیرین که برای اولین بار توی زندگیم با اصرار جمع با بغل کردن پاره تنم لحظاتی کوتاه حرکاتی موزون (وناشیانه وخجل زده)انجام دادم



مرتبط با : دل نوشته


امنیت اجتماعی
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
پنجشنبه 21 خرداد 1394
زمان :
08:21 ب.ظ
نظرات () |

دو روزه اسباب کشی داریم   یک اسباب کشی خنده دار  که  می خواهیم از طبقه دوم  منزل خودم بیام طبقه اول منزل خودم 
اسباب  طبقه  اول را به طبقه دوم می بریم و بلعکس  بگذریم هر چی بگم تف سر بالاست (کار الکی اخه مبل با مبل  یا فرش با فرش که فرق نداره)
ساعت 6 عصر  خسته یک گوشه افتاده بودم  و هر چی خانم می گفت  پاشو تنبل جان  واقعا حسش نبود یهو یک نعره و وداد وبیداد بسیار شدید در کوچه پیچید 
وبعد صدای مشت بود که می خورد به در که حجی ترا خدا در  را باز کن  و... خیلی ترسیدم 
با همون شلوارک خونه پریدم در را باز کردم یک پسر 12 - 13 ساله با یک نایلون مرغ  پشت در بود که  داشت گریه می کرد که  دو تا موتوری می خوانند  منا بدزدند زودی اوردمش توی خونه  وخانمم براش اب سرد اور د لباسم پوشیدم  وگفتم بریم برسونمت  تا امدیم  بیرون دو تا موتوری دوپشته از دور منتظر بود که با دیدن من با انگشت اشاره تهدیدم کردند ورفتند
تو راه پرسیدم چی شده با گریه گفت نمی دونم یک چند دقیقه ای با موتور  توی خیابان پست سرم می امدند  وقتی من ترسیدم  و امدم توی کوچه  از موتور پریدند پایین که منا بگیرند که  دیگه شما در  باز کردید.... و گفت که تا به حال انها را ندیده است
هیچی غیر از این امروز نمی تونست منا از خانه بیرون بکشد    خیلی ترسیدم
یعنی جامعه ومردم به چه سمتی می روند!!!!!!!!!!


مرتبط با : دل نوشته


پایان سال تحصیلی برای من
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
سه شنبه 22 اردیبهشت 1394
زمان :
03:56 ب.ظ
نظرات () |

سلام امروز تمامی مدارسی که می رفتم (5مدرسه )درس هایم تمام شد و با 3 تا از انها دیگر در سال جاری کلاس ندارم
 امروز شهید اژه ای  بودم و تدریس امروزم اخرین دیدارم با بچه ها ی این مدرسه بود  چون در سال اینده با انها کلاس ندارم 
خیلی  سعی کردم خودم را ناراحت نشان ندهم و با خیالی  با بچه ها خداحافظی کنم
10 دقیقه مانده به زنگ نه عکسی  ونه خاطره ایی  و...
 ولی واقیعتش خیلی سخت بود  بیشتر از 100 دانش اموز با هوش  ومهربان  ودوست داشتنی  ولی خب دیگه تموم شد  یک دوره 2 ساله بسیار سخت ویک تجربه بسیار سنگین  تا در اینده چه پیش بیاید   و چه شود 


مرتبط با : دل نوشته


سال نو
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
یکشنبه 9 فروردین 1394
زمان :
02:34 ب.ظ
نظرات () |

سال  نو مبارک   
امروز  روز 9 عیده  و دارم از امروز لحظه شماری می کنم  زودتر خرداد  شود و این سال تحصیلی تمام شود یک سال بسیار پرتنش با دانش اموز  و همکار
از طرف دیگر تدریس یکی دو درس غیرتخصصی هم امسال بسیار فرسوده ام کرد 
شغل دوم ومشکلاتش تا شب عید  و گله و گله گذاری های  عیال محترم   ازدست نبودن هایم
اما عیدم تا به اینجا بیشتر به بچه داری گذشته است (مشکلات کاری همسر گرامی  و در  تک تک  با هم بودن ها یا از مهمان پذیرایی می کردیم یا به مهمانی می رفتیم  )
لای کتاب هم (متاسفانه )اصلا باز نکردم - تلویزیون بسیار کم یعنی یکی در میان دیدن  یک سریال طنز  - اینترنت فقط  کمی با موبایل     این هم داخل خانه چون از ترس اعتیاد اینترنتی بسته نخریدم وترجیح می دهم از وای فای خانه فقط استفاده کنم
خب دیگه دیگه بسه  فکر کنم این  وبلاگ و سایت های دیگرم را فقط تا پایان خرداد نگه دارم  یعنی لااقلش این باشه  که به روز رسانیش نکنم  وبرم یک جای ناشناس دیگه که هر چی دلم بخاد بنویسم  جایی  که نه برادر  وخواهر بهش دست داشته باشند  ونه دوست و....

سال نو باز هم مبارک  


مرتبط با : دل نوشته


دیدار با والدین و رویه ماست
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
جمعه 14 آذر 1393
زمان :
03:48 ب.ظ
نظرات () |

سلام 
امروز ساعت 11 صبح با والدین بچه ها دیدار داشتیم هر چند توپم را پر کرده بودم که برای چند تا بچه ها یک آش با چند وجب روغن  درست کنم(اشتباه نکنید کلاس اشپزی نبود) واز اتفاق  والدین همان بچه ها به دیدنم نیامدند  (نمی دونم شانس من گفت  ویا شانش دانش اموزانم)
چند تا خانواده  ها  تشکر کردند وچند نفری  اوضاع درسی و....
اما دو تا نکته 1- نکته اول را  نوشتم وسانسور کردم   به خدا حال وحوصله ادمای بی منطق را ندارم  
 نکته دوم :
پدر دانش اموز :می خواستم ببینم چرا میان ترم پسر من 19 گرفته است 
من :داش اموز شما نمراتش 18 - 19 18 -19 بوده است نمره اش کمتر هم می شود از نظر انظباطی هم  از پارسال ضعیف تر شده 
پدر: می خواستم ببینم چرا بهش 19 داده اید وقتی ریاضیش را 20 گرفته ...
من:در  بحث کلاسی شرکت نمی کند  از نظر درسی واخلاقی افت کرده - در  کلاس چرت می زند
پدر : انشااله پایان ترم بهش 20 می دید دیگه -  خیلی مهمه نمره 20 بشد...
من :  ....  پدر... و....
چقدر به مدیر مدرسه اصرار کرده بودم  من اهل این جور جلسه ها نیستم و من نمیام و..  
 ظهر  ساعت 13 :در بازگشت   به خانه   یک سطل ماست خریدم وطبق عادت کودکی که ادامه پیدا کرده  انگشتی زدم به رویه ماست تا  آن را بخورم(بچه که بودم  در جواب  مادرم می گفتم  ماست از همون اول رویه نداشت و چه کودکانه دروغ می گفتم ومادرم  با لبخند هیچی نمی گفت)که دیدم   رویه  ضخیم  و حسابی ماست یک حالت خاصی  دارد بردم و رویه را انداختم درکاسه اب   وکم کم  یک  دستمال کاغذی ظاهر شد تصمیم گرفته ام  فردا بروم به   لبنیاتی تولیدش و ببینم  مارک دستمال کاغذیش معتبر باشه  ویا ... (عکس زیر) اخه معده من نمی تونه همه نوع دستمال کاغذی را هضم کنه
 راستی بین مطلب اول  و دوم  ربطی نداشت  اما من نوشتم


مرتبط با : دل نوشته


وقتی پای تلویزون خوابم برد
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
پنجشنبه 15 خرداد 1393
زمان :
02:26 ب.ظ
نظرات () |

دیشب  بعد از سالی  توی سالن خانه همینطور که  پای تلویزیون دراز کشیده بودم خوابم بردنیمه شب  با احساس خارش و نوازش شصت پا  بیدار شدم 
چشمم را باز نکردم  ولی یک غلتی  زدم   ودوباره چند لحظه بعد دوبار همان احساس همراه با قلقلک ؛ چشمانم را باز کردم  وگربه گرسنه ای را دیدم  که دارد شست پایم را لیست می زند  بدنم لرزید   ودر یک ان از جایم پا شدم    گربه  به سمت آشپزخانه فرار کرد ومن هم دنبالش  هیچی دیگه صدای غرش گربه (میو میو ) وجیغ وداد من ساعت  3 نیمه شب  لامپ ها روشن   وخانواده هم بیدار اصن یه وضعی   هیچی با کلی دردسر  از خانه بیرونش کردیم همسایه بغلی   داد زد ( همساده خوبی !! مشکل پیش آمده  براش از این طرف دیوار   توضیح دادم ((کم مانده بود  مثل 2 هفته پیش که تهران بودم  ودزد گیر خانه به صدا در امده بود به 110  زنگ بزند وتمام محل را  در خانه ما جمع کند)) تا صبح خوابم نبرد سندروم گربه گرفته بودم  مدام حس  اینکه گربه دارد پایم را می حورد داشتم راستی اگر یک گاز هم گرفته بود چکار می کردم
هیچی دیگه امروز موضوع خنده بودم


مرتبط با : دل نوشته


معجــزه
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
پنجشنبه 28 فروردین 1393
زمان :
12:01 ق.ظ
نظرات () |

خــدایـــــا...
من ایـنجا دلم سخت معجــزه میخواهد،
وتــو انگار معجـــزه هایت را گذاشته ای برای روز مبـــادا !!! 



مرتبط با : دل نوشته


4 روزی نیستم حواستون به وبلاگم باشه
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
شنبه 20 اردیبهشت 1393
زمان :
09:56 ب.ظ
نظرات () |

4 روزی نیستم یعنی از امشب ساعت 11/45 سه شنبه شب سر نمی زنم تا روز شنبه(شب) که از مسافرت کوتاه تهران(چهارشنبه تا شنبه) بر می گردم 
مسافرت کاری نیست  پس دعا کنید هم خوش بگذره وهم به خوبی برم و برگردم  همین اطلاعات اضافه هم نمی دهم


مرتبط با : دل نوشته


قضاوت
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
زمان :
03:44 ب.ظ
نظرات () |

سلام دوست من  خواستم بگویم من حق قضاوت در زندگی شما را ندارم 
اما کفش های خودم هم تعریفی ندارد


مرتبط با : دل نوشته


چند تا عکس قدیمی
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393
زمان :
12:31 ق.ظ
نظرات () | ادامه مطلب

داشتم  دنبال یک CD درسی  می گشتم CD عکس یکی از دوستان را پیدا کردم  اگر تاریخ روی عکس ها را نمی دیدم
 اصلا باورم نمی شد که 10 سال از اون روز ها گذشته


مرتبط با : عكس دل نوشته


خدایا
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
جمعه 12 اردیبهشت 1393
زمان :
10:27 ق.ظ


معلم کودکی من
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
جمعه 5 اردیبهشت 1393
زمان :
05:49 ب.ظ
نظرات () |

دیشب با خانواده  و.... رفته بودیم خانه معلم کنار کوه اتشگاه (شهید تیموری)کاری ندارم چه اتفاقاتی افتاد  اما
داشتم  سفارش غذا می دادم  که یک اقایی امد کنار متصدی  (فکر کنم مسئول خانه معلم بود )وبه هم گفت:  شما ؟؟؟من گفتم  شمس کیا هستم  با مهربانی گفت  حالتون خوبه ؟؟؟عمیق نگاهش  کردم  یعنی این اقای ربیعی است معلم دوران راهنمایی من    گفتم اقای ربیعی ؟؟؟
  گفت بله  رفتم داخل وکلی روبوسی و احوالپرسی  ویاد خاطرات گذشته 
  بهش گفتم  که چند روزی پیش یادت کردم وخاطره ام را برایش تعریف کردم  وبعد از این همه سال از  دیدنش تعجب کرد م و او هم از خاطره من....
خانواده م هم تعجب کرده بود چون این خاطره  را تازه برایشان تعریف کرده بودم
 خیلی خوشحال شدم اما برام یک سوال پیش امد چطوری معلمم پس از گذشت بیش از 20 سال منا شناخت با این همه تغیراتی که من کرده بودم ومن به سختی شناختمش
متن روز معلم برای مجری برنامه و تقدیر از معلمان عزیز کشورمان


مرتبط با : اصول زندگی دل نوشته
لینک های مرتبط : روزی که معلم شدم (یک خاطره واقعی از خودم)


روزی که معلم شدم (یک خاطره واقعی از خودم)
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
پنجشنبه 28 فروردین 1393
زمان :
07:13 ب.ظ
نظرات () |

    

عکسی که حسی کودکی منه حسی که دوبار برای من تکرار شد

اولین حس کلاس دوم راهنمایی 

  مشق عید ننوشته بودم ومعلم علوم برای اولین بار  می خواست تنبیهم کند 

خدایا چرا اینقدر من از این معلم می ترسم  با ترس ولرز پای تابلو رفتم  

نه  من شجاعم   مردونه می ایستم وکتکم را می خورم  وگریه نمی کنم  التماس نمی کنم

  من پیش بچه ها کم نمی یارم    یعنی می شه معلم منا ببخشه   مرد باش ...

    موقعی  تنبیه با یک دست دست دیگرم را گرفتم  وچشمانم را بستم  وچوبی که پایین نیامد

 ومعلم سختگیر من آقای ربیعی  داشت می پرسید چرا دستم را اینطوری گرفتم

ومن خیلی معصومانه توضیح دادم که اقا نمی خام دستم بترسه وعقب بره 

می خام  دستم را محکم بگیرم  تا تنبیه ... نمی خام گریه کنم ...( بدنم داست می لرزید)

معلم نگاهی به من کرد  دستی به سرم کشید وبخشیدم  و گفت برو بشین پسرم از حالا کارهایت  درست انجام بده و...

حس دوم :سالیان گذشت ومعلمی شدم سختگیر که خیلی تنبیه می کردم

روزی مشق ها را می دیدم  ودانش اموز ان تنبل را برای تنبیه  با  ترکه چوبی  پای تابلو می فرستادم

پسرکی نحیف با بدنی لرزان تنبلی کرده بود چه جرئتی  سرکلاس من !!! هنگام تنبیه  پسرک گریان  با دستی  دست دیگرش را گرفت و..

داغ شدم  انگار برق گرفتم  هیچی نمی تونستم بگم  به او گفتم برو بشین یک نیم ساعتی از پنجره دور دست ها  را نگاه می کردم 

خیلی چیزها یادم امده بود خدایا داشتم چکار می کردم  و از ان روز معلم شدم

                                                                                                                 محمد شمس کیا



مرتبط با : اصول زندگی دل نوشته


درد پدر ومادر
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
شنبه 23 فروردین 1393
زمان :
11:20 ق.ظ
نظرات () |

از خونه خودم تا خونه پدر ومادرم  ۵ تا خونه بیشتر نیست 
صبح حمعه رفتتم  یک سر بزنم پدر ومادر  را دیدم که دو نفر ی به یک بخاری  گیر داده بودند بازش کنند چقدر به سختی 
 وای خدا چقدر پیر شده اند تا حالا دقت نکرده بودم وای بر من وای بر ما
 با دیدن من گل از گلشان شکفت  من هم بخاری ها را باز کردم ولوله ها را جدا کردم
  وجمع کردم
کلی دعا   وتشکر  و نگاه محبت امیز{به خاطر ۳ تا بخاری اینقدر تشکر کردند من برای یک عمر  زحمت انها ...} 
خداحافظی کردم وبرگشتم  
یاد جوونی پدر ومادرم افتادم که چطوری مثل  ۲تا شیر ۱۰ تا بچه را بزرگ کردند  
چقدر زود دیر می شود


مرتبط با : دل نوشته


بعضی زخمها (فقط خودت بخوان)
نویسنده :
شمس کیا
تاریخ :
سه شنبه 19 فروردین 1393
زمان :
07:37 ب.ظ




( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]




چه بیهوده است
در پاییز
به بهار فکر کردن
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

دنیا , احتکار , ۹ میلیون ایرانی , حیوان , اجتماعی , انگلیس , سال سوم , احمدشاه , تست , ایران ,