تبلیغات
اجتماع و من( شمس کیا)

اجتماع و من( شمس کیا)
یادها فراموش نخواهند شد ، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنی هستند ، حتی با سکوت
چه شب ساکتی است...
انگار هیچکس در دنیا نیست؛
یا شاید...
من در دنیای کسی نیستم! 


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 13 اردیبهشت 1393 توسط شمس کیا

چه بارونی داره اصفهان میاد
باز ای باران ببار 

بر تمام لحظه های بی بهار 

بر تمام لحظه های خشک خشک 

بر تمام لحظه های بی قرار 

باز ای باران ببار 

بر تمام پیکرم موی سرم 

بر تمام شعر های دفترم 

بر تمام واژه های انتظار
باز ای باران ببار 

بر تمام صفحه های زندگیم 

بر طلوع اولین دلدادگیم 

بر تمام خاطرات تلخ و تار 

باز ای باران ببار 

غصه های صبح فردا را بشوی 

تشنگی ها خستگی ها را بشوی 


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 توسط شورشی

دلم گرفته است 

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد 

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 فروردین 1393 توسط شمس کیا

مگسی را کشتم

نه به جرمی که پلید است بد است

یا که چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

بی نوا دور سرم میچرخید

به خیالش قندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از فکر تو بیرونم کرد

آن مگس را کشتم.

مرحوم "حسین پناهی"



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 بهمن 1392 توسط شمس کیا

در جستجوی عشق ، اما بی چراغم!

 

در جستجوی عشق ، اما بی چراغم!

عشقی نشد یار دلم ، اما چرا غم؟

در برگریز غصه و توفان تردید

پیچیده بوی حسرتی در کوچه باغم

جای کبوترهای شادی ، بر درختان

من میزبان غم خبرهای کلاغم

رفتی ، تمام گرمی ات از زندگی رفت

از هُرم حزن انگیز این شب گریه ، داغم

سرداب دلسردی ، سکوتی مثل مرداب

مرگ است شاید آنکه می آید سراغم...

 

مرضیه خدیر



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 21 اسفند 1389 توسط شمس کیا
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

                   در من طلوع آبی آن چشم روشن

                   یادآور صبح خیال انگیز دریاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

                   ما هردومان خاموش خاموشیم اما

                   چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

                   بگذار دستم راز دستت را بداند

                   بی هیچ تردیدی که دست عشق با ماست

دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم

امروز هم زان سان ولی آینده ماراست

 

حسین منزوی



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 بهمن 1389 توسط شمس کیا

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی

بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است

از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی

ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه

از او و ما که منم تا من و شما که تویی

تویی جواب سوال قدیم بود و نبود

چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن

قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم

از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا

کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم آینه ای پیش روی آینه ات

جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای

نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

 

حسین منزوی



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 بهمن 1389 توسط شمس کیا

چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست

 

چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست

لطف خط شکسته به شیب کشیده هاست

 

هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است

فرقی که بین دیده و بین شنیده هاست

 

موی تو نیست ریخته بر روی شانه هات

هاشور شاعرانه ی شب بر سپیده هاست

 

من یک چنار پیرم و هر شاخه ای ز من

دستی به التماس به سمت پریده هاست

 

از عشق او بترس غزل مجلسش نرو

امروز میهمانی یوسف ندیده هاست

 

حامد عسگری



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 دی 1391 توسط شمس کیا

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

                سوگند می خورم به مرام پرندگان 

                در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما 

وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

                  در کارگاهِ رنگرزانِ دیار ما

                رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

                دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

                فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

                تنها یکی به قله تاریخ می رسد

                هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

 محمد سلمانی



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 دی 1389 توسط شمس کیا

نه سراغی ، نه سلامی...خبری می خواهم

قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم

         خواب و بیدار، شب و روز به دنبال من است؛

         جز مگر یاد تو یار سفری می خواهم؟

در خودم هر چه فرو رفتم و ماندم کافی است

رو به بیرون زدن از خویش، دری می خواهم

          بعد عمری که قفس واشد و آزاد شدم

         تازه برگشتم و دیدم که پری می خواهم

سر به راهم تو مرا سر به هوا می خواهی

پس نه راهی، نه هوایی، نه سری می خواهم

          چشم در شوق تو بیدارتری می طلبم

         دلِ در دام تو افتاده تری می خواهم

در زمین ریشه گرفتم که سرافراز شوم

بی تو خشکیدم و لطف تبری می خواهم

 

مهدی فرجی



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 دی 1390 توسط شمس کیا

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

 

 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

 من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن

 تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن

 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

 انسان که می خواهد دلت با من بگو آری

 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

 

محمد علی بهمنی



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 مرداد 1392 توسط شمس کیا

 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

 

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای این همه ناباور خیال پرست؟

 

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

 

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علفهای باغ کال پرست

 

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

 

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست

به چشم تنگی نا مردم زوال پرست

 

محمدعلی بهمنی

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 شهریور 1392 توسط شمس کیا

نفس نمی کشم ، این آه از پی آه است

             در آسمان خبری از ستاره ی من نیست

             که هر چه بخت بلند است ، عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا گشتن زمین، ماه است

             شب مشاهده ی چشم آن کمان ابروست

             کمین کنید رقیبان سر بزنگاه است

اگر نبوسم حسرت ، اگر ببوسم شرم

شب خجالت من از لب تو در راه است

 

فاضل نظری




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 شهریور 1392 توسط شمس کیا
هوشنگ گلشیر

خوبی ِ زندگی

بیشتر در این است 

که یک مرگی هم در انتهاش هست!



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 آذر 1392 توسط شمس کیا
نمی دانی چه حال بدی دارم

وقتی لبخندی دروغی به لب می آورم

آن وقت همه می گویند

چقدر شاد و سر زنده اید

نمی دانی چقدر آرزو می کنم کودکی

از جایی بیرون بپرد و بگوید

این دیوانه را ببینید

خنده هایش برهنه است

                      .         .         .           .           .          .         .           .کاظم خوشخو

                      



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 آذر 1392 توسط شمس کیا
درباره وبلاگ

چه بیهوده است
در پاییز
به بهار فکر کردن
shamskiam@yahoo.com
Blog Skin